يحيى دولت آبادى
156
حيات يحيى ( فارسى )
ضديت شود و كار بهركجا ميخواهد بكشد بلكه دوست ميدارد شاه و خانواده او محترم باشند مجلس هم بوظائف خود رفتار كند و تصور مىكند اين كار شدنى است و ميتوان شاه را با مجلس همراه كرد مخالفين او ميگويند بايد ريشه استبداد را كند و مماشات فايده ندارد . بهرحال رفتهرفته ميان احتشام السلطنه و رفقاى مجلسى او كشمكش حاصل مىشود جمعى از نمايندگان كسبه در مجلس و اشخاصى كه با احتشام السلطنه خصوصيت و با تندروان مجلس رقابت دارند جمع شده انجمنى تشكيل ميدهند بحمايت احتشام - السلطنه و شرححال اين انجمن را با نتايجى كه بر آن مترتب مىشود بعد از اين خواهيم نگاشت خلاصه احتشام السلطنه بهر صورت هست اسباب آمدن شاه را بمجلس فراهم ميآورد و در حالتى كه شاه نهايت نگرانى را دارد كه از عمارت سلطنتى بيرون بيايد بمجلس آمده اظهار همراهى مىكند از وقت خارج شدن شاه از حرمسرا تا ورود او بعمارت سلطنتى تمام اهل حرم گريهوزارى مينمايند زيرا اميد سلامت برگشتن او را ندارند بعد از اينروز شاه قدرى اطمينان حاصل كرده يكروز هم به حضرت عبد العظيم ميرود و ديگر سوارى و بيرون آمدن از عمارت موقوف مىشود . احتشام السلطنه هم در زحمت شديد افتاده زيرا كه نتوانسته است ميانه شاه و تندروان مجلس را اصلاح كند و از ميان دو محذور بودن خلاص گردد بعلاوه پردهء ظاهرسازى كه با تندروان داشته دريده شده با آنها طرف كشته رفقاى نزديك او هم با عقيده تندروان مجلس موافقند و نميتوانند كمكى به او بنمايند نگارنده هم جزء تندروان است ناچار از خصوصيت نمودن زياد با احتشام السلطنه خوددارى كرده تا آنجا كه بافراط نكشد با تندروان همراهى مىكند و در عين حال دچار ضيق ماليه و گرفتارى زياد بكارها هستم و روزگار سختى ميگذرانم و سرآمد افسردگيها حادثه ناگهانى است كه در خانوادهام روى داده دختر كوچكى مجديهنام كه به او تعلق خاطر بسيار دارم بمختصر عارضه از دنيا ميرود و مرگ او مرا بىاندازه پريشانخاطر ميسازد .